عُقده ی خود را فرو می خورد

چون خمیرِ شیشه، سوزان جُرعه ای از شعله و نِشتر

و به دُشخواری فرو می بُرد :

لقمه ی بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود...

 

 

"هی فلانی!  زندگی شاید همین باشد

یک فریبِ ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که   تو دنیا را

جز برای او  و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد.

 

آه!...آه!  امّا

او چرا این را نمی داند، که در اینجا

من دلم تنگ ست . یک ذرّه ست؟

شاتقی هم آدمست ، ای داد برمن ، داد !

ای فغان! فریاد !

من نمی دانم چرا طاووس من این را نمی داند ؟

که من بیچاره هم در سینه دل دارم .

که دل من هم دل ست آخر؟

سنگ و آهن نیست .

او چرا این قدر از من غافل ست آخر ؟

آه ،آه ، ای کاش

گاهگاهی بچّه ها را نیز می آورد .

کاشکی .... اما .... رهاکن هیچ"

و رها می کرد .

او رها می کرد حرفش را

حرفِ بیدادی که از آن بود دایم داد و فریادش .

و نمی بُرد و نمی شُد بُرد از یادش .

 

اغلب او این جا  دهان می بست

گر به ناهنگام ، یا هنگام ، دَم دَر می کشید از دردِ دل گفتن .

شاتقی این ترجمان ِ درد ،

قهرمان ِ درد ،

آن یگانه مردِ مردانه ،

پوچ و پوک زندگی را نیم دیوانه .

و جنون ِ عشق را چالاک و یکتا مرد .

او به خاموشی گرایان ، شِکوه بَس می کرد .

و سپس با کوشش ِ بسیار.

عُقده ی خود را فرو می خورد

چون خمیرِ شیشه، سوزان جُرعه ای از شعله و نِشتر

و به دُشخواری فرو می بُرد :

لقمه ی بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود .

تا جه ها می کرد . خود پیداست ،

چون گُوارَد ، یا چه می آرَد ؛

جرعه ی خنجر به کام و سینه و حنجر ؟

و چه سینه و ، چه حنجر، شاتقی را بود !

دودناکی ، پنجره ی کوری که دارد رو به تاریکا .

زخمگینی خُشک و راهی تنگ و باریکا .

گریه آوازی ، گره گیری ، خَسَک نالی .

چاه راه ِ کینه و خشم اندرون ، تاب  و شکن بیرون .

خشم و خون را باتلاقی و سیه چالی .

تنگنا غم راهه ای ، نَقبِ خراش و خون .

 

شاتقی آنگاه

چند لحظه چشم ها می بست و بعد از آن ،

می کشید آهی و می کوشید

- با چه حالت ها و حیلت ها

باز لبخند غریبش را ، که چندی محو و پنهان بود ،

با خطوط چهره ی خود آشنا می کرد .

لیکن این لبخند ، در آن چهره تا یک چند ،

از غریبِ غربت ِخود مویه ها می کرد .

َو چنان چون تکّه ای وارونه از تصویر ،

- یا چو تصویری که می گرید ، غریبی می کند در قابِ بیگانه-

در خطوط چهره ی او ، جا نمی افتاد .

حس غربت در غریبه چشم ما می کرد.

شاتقی آن گاه در می یافت .

روی می گرداند و نابیننده ، بی سویی ، نگا می کرد .

همزمان با سرفه یا خمیازه یا با خارش چانه

- می نمود این گونه ، یا می کرد

تکّه ی وارون ِ آن تصویر را از چهره بر می داشت ؛

و خطوطِ چهره اش را جا به جا می کرد .

تا بدین سان از برای آن جراحت ، آن به زهر آغشته ،

آن لبخند ،

باز جای ِغصب وا می کرد .

 

 

عصر بود و راه می رفتیم ،

در حیاط کوچکِ پاییز ، در زندان .

چند تن زندانی ِباهم ، ولی تنها .

آن چنان با گفت وگو سرگرم ؛

این چنین با شاتقی خندان.


 اخوان ثالث

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 10:3  توسط سمیه شمسی و افسانه میرزازاده | 

هر واژه گریزی ست

   به دیداری معوّق

واژه آن دم حقیقی ست که بر دیداری پای بفشارد .

                                                                                 "یانیس ریتسوس "

                                                                            از کتاب " تو مشغول مردنت بودی"

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1391ساعت 23:40  توسط سمیه شمسی و افسانه میرزازاده | 

قسمتی از نامه جودی به بابا لنگ دراز

بابا لنگ دراز عزیزم

تمام دلخوشی دنیای من به این است که...
ندانی و دوستت بدارم
وقتی میفهمی و میرانی ام
چیزی درون دلم فرو میریزد
چیزی شبیه غرور
بابا لنگ دراز عزیزم لطفا
گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم
بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند ...
نمیگذارم ... نمیخواهم ...!
بابا لنگ درازِ من همین که هستی دوستت دارم
حتی سایه ات را، که هرگز به آن نمیرسم .....!



+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 19:13  توسط سمیه شمسی و افسانه میرزازاده | 


کسی که روی تو دیدست حال من داند

که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند

مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست

که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند

هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد

دلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند

اگر به دست کند باغبان چنین سروی

چه جای چشمه که بر چشم‌هات بنشاند

چه روزها به شب آورد جان منتظرم

به بوی آن که شبی با تو روز گرداند

به چند حیله شبی در فراق روز کنم

و گر نبینمت آن روز هم به شب ماند

جفا و سلطنتت می‌رسد ولی مپسند

که گر سوار براند پیاده درماند

به دست رحمتم از خاک آستان بردار

که گر بیفکنیم کس به هیچ نستاند

چه حاجتست به شمشیر قتل عاشق را

حدیث دوست بگویش که جان برافشاند

پیام اهل دلست این خبر که سعدی داد

نه هر که گوش کند معنی سخن داند


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 23:5  توسط سمیه شمسی و افسانه میرزازاده | 

لبت نه گوید و پیداست می‌گوید دلت آری

که این‌سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

 

دلت می‌آید آیا از زبانی این همه شیرین

تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟

 

نمی‌رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیّاری

 

چه می‌پرسی ضمیر شعرهایم کیست، آن من؟

مبادا لحظه‌ای حتی مرا این‌گونه پنداری

 

تو را چون آرزوهایم، همیشه دوست خواهم داشت

به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری

 

چه زیبا می‌شود دنیا برای من! اگر روزی

تو از آنی که هستی ‌ای معمّا پرده برداری

 

چه فرقی می‌کند فریاد یا پژواک، جان من

چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری؟

 

(صدایی از صدای عشق خوش‌تر نیست)- «حافظ» گفت

اگر چه بر صدایش زخم‌ها زد تیغ تاتاری

 محمدعلی بهمنی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 22:55  توسط سمیه شمسی و افسانه میرزازاده | 

بی‌تاب‌تر از جان پریشان در شب

بی‌خواب‌تر از گردش هذیان بر لب

 

بی‌رؤیت روی او بلاتکلیفم         

مثل گل آفتاب‌گردان در شب

 

محمّدمهدی سیّار

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 22:50  توسط سمیه شمسی و افسانه میرزازاده | 

پروانه ها وقتی می خوابند

بالهایشان را به هم می چسبانند

پروانه ها اینقدر کوچک هستند

که جای کسی را نگیرند

اما باز می بینی

چه فروتنانه

خود را از وسط تا می کنند...

این را که می بینم

دوست دارم در گوش همه دنیا

بگویم:

هیس!

مواظب باشید

مبادا حتی کوچکترین صدا

خواب پروانه ها را آشفته کند

میچیو مادو



خواب پروانه‌ها
گزیدۀ اشعار "میچیو مادو" شاعر ژاپنی
مترجم: احمد پوری

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 20:9  توسط سمیه شمسی و افسانه میرزازاده | 

یادم بماند که

من تنها نیستم

ما یک جمعیتیم

که تنهاییم

 

از : کتایون آموزگار

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 13:50  توسط سمیه شمسی و افسانه میرزازاده | 


پرواز

چه لذتي دارد

وقتي

زنبور كارگري باشي

كه نتواني عاشق ملكه بشوي؟


شعر ار جلیل صفر بیگی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 10:21  توسط سمیه شمسی و افسانه میرزازاده | 

افسانه : در شب تیره ، دیوانه ای کو
 دل به رنگی گریزان سپرده
 در دره ی سرد و خلوت نشسته
 همچو ساقه ی گیاهی فسرده
 می کند داستانی غم آور
 در میان بس آشفته مانده
 قصه ی دانه اش هست و دامی
 وز همه گفته ناگفته مانده
 از دلی رفته دارد پیامی
داستان از خیالی پریشان
 ای دل من ، دل من ، دل من
 بینوا ، مضطرا ، قابل من
 با همه خوبی و قدر و دعوی
از تو آخر چه شد حاصل من
 جز سر شکی به رخساره ی غم ؟
آخر ای بینوا دل ! چه دیدی
 که ره رستگاری بریدی ؟
 مرغ هرزه درایی ، که بر هر
شاخی و شاخساری پریدی
 تا بماندی زبون و فتاده ؟
 می توانستی ای دل ، رهیدن
 گر نخوردی فریب زمانه
 آنچه دیدی ، ز خود دیدی و بس
 هر دمی یک ره و یک بهانه
 تا تو ای مست ! با من ستیزی
 تا به سرمستی و غمگساری
 با فسانه کنی دوستاری
 عالمی دایم از وی گریزد
 با تو او را بود سازگاری
 مبتلایی نیابد به از تو
 افسانه : مبتلایی که ماننده ی او
 کس در این راه لغزان ندیده
 آه! دیری است کاین قصه گویند
 از بر شاخه مرغی پریده

...

وگوشه ای دیگر از  افسانه نیمایوشیج،به یاد آواز دلنشین مرحوم بسطامی و لحظه هایی که ...

ای فسانه فسانه فسانه

ای خدنگ تو را من نشانه

ای علاج دل ای داروی درد

همره گریه های شبانه

 با من سوخته در چه کاری؟

ای فسانه خسانند آنان

که فرو بسته ره را به گلزار

خس به صد سال طوفان ننالد

گل ز یک تند باد است نالان

تو مپوشان سخنها که داری...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 23:58  توسط سمیه شمسی و افسانه میرزازاده |